
«بيل مورى» مردى است با گونه هاى استخوانى برجسته، مويى اشرافى و لب هاى باريكى كه برهم مى فشارد تا اتكاى به خود را برساند٬ نه رنجيدگى خاطر را. از آن طنز هاى طعنه آميز بيست سال پيش در «گل هاى پژمرده» فيلم جديد «جيم جارموش»، نشانى برجا نمانده؛ همچنان كه در «راشمور» و «گمشده در غربت» نشانى از او نبود. مورى در چهل وچهار سالگى ابهت بيشترى يافته، حالا مى تواند دوربين را با اندك سوسويى از تبسم در چشمانش٬ و تغيير كوچكى در تاكيد و طنين صدايش٬ معطوف به خود نگه دارد. او اكنون بازيگر بزرگى است، البته به شيوه خاص خود٬ خيلى خود را باز نمى كند و همين است كه به سختى مى توان در ابتداى «گل هاى پژمرده» تصور كرد كه او قرار است چه چيزى باشد، يك دن ژوان سرسخت كه چندين دختر دل شكسته را به حال خود رها مى كند. در آمريكا معمولاً مردان لبخند برلب و پرحرارت كه هرگز دست از خواستن برنمى دارند، مردان موفقى هستند كه همه چيز را به دست مى آورند، اما مورى در اينجا مغرورتر از آن است كه چيزى بخواهد. شخصيتى كه او نقش اش را بازى مى كند و «دان جانستون» نام دارد، مرد گوشه گيرى است كه كمتر چيزى بر زبان مى آورد. هنگامى كه تازه ترين دوست اش (جولى دلپى) او را رها مى كند و مى رود، آرام و بى سروصدا روى كاناپه چرمى اتاق نشيمن بزرگش مى نشيند، بعد دراز مى كشد و غلتى مى زند و به خواب مى رود. تا آنجا كه ما مى بينيم به هيچ كسى احتياج ندارد؛ اصلاً هيچ چيز نمى خواهد.
ارتباط و همكارى ميان مورى و جيم جارموش يعنى تلاقى ميان دو شخصيت محشر و استثنايى و نتيجه اين همكارى اثرى است چشمگير و وزين. هرچند حاصل كار چندان هم رضايت بخش نیست.
بدون شك «گل هاى پژمرده» بهترين اثرى است كه جارموش از زمان كمدى هاى خشک اوليه اش، «عجيب تر از بهشت» (۱۹۸۴) و «مغلوب قانون» (۱۹۸۶) ساخته است، هرچند هنوز هم با زيبايى شناسى مينى ماليستى خودش کار میکند و اتفاقات ديمى و بدون علت مشخص همچنان بر داستان روى پرده سنگينى مى كند. قصد نداريم سئوالاتى از اين قبيل بپرسيم كه چرا يك معامله گر بازنشسته كامپيوتر مانند دان جانستون بايد در جايى زندگى كند كه به نظر مى رسد شهرك متروك و دلگيرى در شمال نيويورك باشد؛ يا چرا هيچ سرگرمى و هيچ دوست و آشنايى غير از يك همسايه فضول و وراج و خوش قلب به نام وينستون (جفرى رايت) ندارد.
با عبارات مرسوم هاليوودی میتوان گفت که دان هيچ گونه«پس زمينه داستانى» ندارد، يعنى بارقه هايى از زندگى بيرونى و درونى كه اعمال او را باورپذير سازد. او انسانى توخالى، خنثى و از همه جا بريده است. البته كه همين طور است، اما مشكل اينجا است كه جارموش و مورى به هم ملحق شده اند تا از اين شخصيت يك فرد توخالى بسازند، بدون اينكه علتى براى وجود برهوت درونى او دست و پا كنند. واقعاً تا چه اندازه اين فيلم متعهد به تصوير كردن يك شخصيت داستانى تازه بوده است و تا چه حد حاصل پرت افتادن اين دو نفر از دنياى پيرامون شان؟
درست در همان روزى كه آخرين عشق دان تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، از جانب شخصى كه ادعا مى كند يك دوست قديمى او است و اطلاع مى دهد كه بيست سال است از او فرزند پسرى دارد. اين دوست قديمى كيست؟ آيا واقعاً پسرى در كار هست؟ وينستون، یک کاراگاه آماتور، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال پيش با آنها معاشرت مى كرده است. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى بگردد.
جست وجوى بسيار عجيبى است. دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زن را ببيند و از سوى ديگر معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد٬ خود را مجهز مى كند و فيلم به يك سفرنامه اپیزودیک تبديل مى شود.
دان را مى بينيم كه به نقشه ها نگاه مى كند، در هواپيماها مى خوابد، در چشم اندازهاى روستايى و حومه شهرى با يك اتومبيل اجاره اى رانندگى مى كند، او خودش را يك «پرسه زن داخل تاروس(ماشین فورد)» مى نامد، اما صحنه هاى مسافرت به همان اندازه قراردادى هستند كه حضور گروه كر در يك آواز تکنفره رمانتیک. دان گرفتار نگاه افسرده جارموش به آمريكا است٬ خانه هاى زنان، يك خانه ويلايى طبقه متوسط پائين، يك عمارت اربابى خشك، خانه ساده مدرنيستى در حومه شهر و آلونكى در جايى پرت. همه به يك اندازه غيرجذاب و تهى از زندگى هستند. فيلمبردار فردريك المز، نورى يكنواخت و خاكسترى به تصوير داده كه در عين دلنشين بودن به آن كيفيتى خنثى بخشيده، نورى كه تامل برانگيز و كمابيش تحمل ناپذير است، گوياى آن كه همه اينها مهملاتى آمريكايى بيش نيست.
زنان جارموش كه در بند آن نيستند كه معركه به نظر برسند، همواره زنده تر از مردان او ظاهر شده اند. الن باركين در «مغلوب قانون» از كوره دررفتنى به يادماندنى را به نمايش گذاشت و كيت بلانشت با دو نقش در يكى از داستان هاى كوتاه «قهوه و سيگار،» يك ستاره نفرت انگيز و دخترعموى حسودش، نشان داد كه تا چه حد در زنده كردن نقش هاى دور از خود، آن هم در زمانى كوتاه، كاركشته است.
جارموش محبوبه هاى قديمى دان را به شدت متفاوت با يكديگر درآورده است و برخى از بازيگران زن او در زمان كوتاه حضور روى پرده بسيار خوب از عهده نقش شان برآمده اند؛ مخصوصاً شارون استون در قالب يك بلوند بدشانس كه چيز زيادى از زندگى نمى خواهد و جسيكا لانگ در نقش زن شياد آهنين اراده اى كه «با حيوانات صحبت مى كند.»
جارموش با خلق حفره هايى از خاموشى و اضطراب، انتظار كشيدن در سكوتى كه در آن هر چيزى ممكن است اتفاق بيفتد، دشوارى عشق گمشده و غم انگيز بودن انتظارات فروكش كرده را ماهرانه به تصوير مى كشد.
اين زنان تا اينجا دوام آورده اند اما شادى و خلاقيت شان را از دست داده اند، و رودررويى دان به آنان يا آميزه اى از تلخ و شيرين است و يا سراسر تلخ. آنها همه شيفته رنگ صورتى هستند٬ و هر يك مى تواند مادر بچه دان باشد. اما دان در ارتباط خود به سر تكان دادنى بسنده مى كند و در پايان فيلم ما را حيران برجا مى گذارد و اين سئوال براى ما مى ماند كه آيا خونسردى جارموش واقعاً از نوع ترسى معادل هراس دان از زندگى نيست؟
«گل هاى پژمرده» اثرى يك دست و منسجم است. نگاهى به شدت مغرضانه و سبك فرم گراى شسته و رفته اى دارد، اما بدون انرژى يا شهامتى كه از اين فيلم يك اثر هنرى بسازد. بنابراین نمى توان آن را يك اثر هنرى به حساب آورد.
مشاهده متن اصلی:
http://www.newyorker.com/critics/cinema/articles/050808crci_cinema