تبليغاتX
زندگی و آثار جیم جارموش

 

مصاحبه با جیم جارموش در باره فیلم گلهای پژمرده

 

 

- چه شد كه به فكر اين سوژه افتادى؟

 

خب، اول يك فيلمنامه نوشته بودم به اسم «سه ماه در آسمان». داستان آن فيلمنامه شبيه داستان فيلم «نامه اى به سه زن» (۱۹۴۹)، ساخته جوزف منكيه ويچ بود. شخصيت اصلى آن فيلمنامه مردى بود كه سه تا زن داشت و هر سه آنها را هم عميقاً دوست داشت! البته هيچ كدام از اين زن ها از وجود ديگرى اطلاعى نداشت و آن مرد هم سعى داشت اين مسئله را از آنها مخفى كند. من آن نقش را براى بيل [مورى] نوشته بودم. حتى سرمايه گذار فيلم را هم پيدا كرده بودم. ولى وقتى دوباره فيلمنامه را خواندم به نظرم رسيد كه اين فيلمنامه، فيلمنامه خوبى نيست. بنابراين عوضش كردم و ظرف هجده روز فيلمنامه جديدى نوشتم و بيل هم قبول كرد كه نقش اصلى اين فيلمنامه را بازى كند.

 

- چرا بيل مورى را براى اين نقش انتخاب كردى؟

 

من قبلاً هم با بيل كار كرده بودم، در اپيزود «هذيان» در قهوه و سيگار. شخصيت بيل دو بعد دارد: يك بعد ماليخوليايى و غمزده و يك بعد با مزه و شوخ طبع. من در اين فيلم مى خواستم بعد دوم را پررنگ تر كنم و وزن بيشترى به آن بدهم. به علاوه نقش «دان» (شخصيت اصلى فيلم) نقش سخت و پيچيده اى بود. دليل اصلى اش هم اين بود كه اين شخصيت، شخصيتى نيست كه تماشاگر با او ارتباط برقرار كند يا بتواند با او همذات پندارى كند.

 

- بازيگرهاى زن فيلم را بر چه مبنايى انتخاب كردى؟

 

من از قبل از نوشتن فيلمنامه مى خواستم بخشى از بار قصه را روى دوش طيف متنوعى از بازيگران جذاب و تواناى زن كه بين ۴۰ تا ۵۵ سال سن دارند، بگذارم. شارون استون و جسيكا لانگ را از قبل در ذهن داشتم ولى با تيلدا سوينتون و فرانسيس كانروى بعداً آشنا شدم. بعد از هر كدام شان خواستم تا فرض كنند كه مادر بچه هستند و نامه اى به دان (بيل مورى) بنويسند يعنى همان نامه اى كه اول فيلم به دست دان مى رسد. بعد براساس چيزهايى كه نوشته بودند كاراكتر هركدام شان را در فيلم تعيين كردم.

 

- چرا در گل هاى پژمرده درباره زندگى گذشته كاراكترها توضيحى داده نمى شود؟ فكر نمى كردى كه در آن صورت، فيلمت باور پذيرتر مى شد؟

 

من دوست ندارم در فيلمم فلاش بك بزنم و داستان هايى را كه در گذشته اتفاق افتاده تعريف كنم، خوشم نمى آيد كه پيش زمينه بچينم و درباره گذشته كاراكترها توضيح بدهم. تماشاگر مى تواند با توجه به وضعيت زندگى، اعمال و رفتار، وسايل زندگى و نحوه حرف زدن و لباس پوشيدن كاراكترها، درباره زندگى گذشته آنها اطلاعاتى به دست بياورد.

 

- گل هاى پژمرده تلخ، غم زده و دل شكن است. چرا؟

 

من هميشه تركيبى از طنز و ماليخوليا را در وجودم حس مى كنم و در نتيجه اين را در فيلم هايم هم وارد مى كنم. در اين فيلم سعى كردم درصد طنز و مزاح را كم كنم. دليل اولش اين بود كه مى خواستم غم، جايگاه محكمى در اين فيلم داشته باشد يعنى نمى خواستم شوخى و مزاح، وزن غم موجود در داستان را تقليل بدهد. دوم اينكه مى خواستم وجه طنزآميز ماجرا بيشتر از درون شخصيت بيل مورى به فيلم سرايت پيدا كند تا از خود داستان.

 

- يكى از عناصر تماتيك اين فيلم «احتمال» و «امكان» است. منظورم اين است كه ديدار دان با هر كدام از محبوبه هاى سابقش احتمال دارد كه به اتفاق غير منتظره و مهمى در زندگى دان تبديل شود، به بيان ساده تر، ديدارها و ملاقات هاى دان در اين فيلم، آبستن احتمالات زيادى هستند.

 

خب، عنصر احتمال يا شانس چيزى است كه در همه فيلم هاى من به نوعى وجود دارد. تصادف، اتفاق و شانس مولفه هايى هستند كه به زندگى ما جهت مى دهند. ممكن است شما براى هر لحظه از زندگى تان برنامه ريزى كنيد ولى در نهايت، زيباترين وقايع و اتفاقاتى كه در زندگى شما رخ مى دهند، زاده برنامه ريزى هاى عقلى نيستند بلكه بيشتر متاثر از احساسات هستند و احساس، قرابت زيادى با تصادف و شانس دارد. زندگى ما در هر لحظه آبستن اتفاقات و ديدارهاى غيرمنتظره اى است كه هيچ كدام تحت كنترل ما نيستند. و فكر مى كنم همين «غير منتظره بودن» زندگى را زيبا كرده.

 

- پس با اين حساب، تو كه همه چيز را گردن شانس و احتمال مى ا ندازى، اعتقادى به «خوشبين بودن» يا «بدبين بودن» ندارى.

 

در واقع نه. البته بايد بگويم كه بخشى از شخصيت من ميانه اى با خوش بين بودن ندارد. وقتى مى بينم در دنياى امروز انسان ها چطور باهم رفتار مى كنند و وقتى مى بينم به چيزهاى ارزشمند بهايى داده نمى شود، بد جورى دلسرد و افسرده مى شوم. با اين وجود، بخشى از شخصيت من- يا قسمت خوش باور شخصيت من- خوشبين است. فكر مى كنم همين خوش باورى باشد كه به انسان ها اجازه مى دهد دست به خلاقيت و ابتكار بزنند.

 

 

- به نظر تو دان يك شخصيت خوشبين است يا بدبين؟

 

اوايل فيلم او نه خوشبين است و نه بدبين. او يك شخصيت ايستا يا ناپويا است. از يك كمبود بزرگ درونى رنج مى برد. اگر مى خواستم براى داستان زمينه چينى بكنم، نشان مى دادم كه اين كمبود از كجا آمده. ولى از پيش زمينه داستانى خوشم نمى آيد. اين كمبود از لحظه شروع فيلم با او هست.

 

- گل هاى پژمرده يك فيلم كمدى رمانتيك است يا يك فيلم تراژيك؟

 

فيلم هاى من معمولاً در محدوده قواعد يك ژانر خاص محدود نمى شوند. مثلاً درست است كه فيلم مرد مرده در قالب كلى ژانر وسترن ساخته شده، اما نمى شود اين فيلم را يك فيلم وسترن به حساب آورد. همين طور گوست داگ، كه ملغمه اى از ژانرهاى مختلف است ولى به ژانر خاصى تعلق ندارد. گل هاى پژمرده هم همين طور. من اين فيلم را نه يك فيلم كمدى- رمانتيك مى دانم و نه يك فيلم تراژيك. به نظر من اين فيلم تركيبى است از اين دو ژانر و در عين حال، به هيچ كدام از اين دو ژانر تعلق ندارد.

 

- مى دانم كه دوست ندارى احساس يا طرز فكر خاصى را به تماشاگر ديكته كنى. ولى در كل انتظار دارى كه تماشاگر از اين فيلم چه نتيجه اى بگيرد؟

 

از آنجايى كه نمى خواهم چيزى را به كسى آموزش بدهم يا مردم را موعظه كنم، نمى توانم بگم كه فيلم قرار است فلان يا بهمان اثر را روى تماشاگر بگذارد. چون خودم هم از اثر احتمالى فيلم مطمئن نيستم. تنها چيزى كه مى دانم اين است كه در آخر فيلم، نمى خواستم كه پرده ها را پائين بكشم و اصطلاحاً فيلم را «جمع» كنم. مى خواستم كه شخصيت دان، بعد از تماشاى فيلم هم در ذهن تماشاگر باقى بماند. در جايى از فيلمدان مى گه: «گذشته رفته، آينده هم هنوز نيامده و من نمى توانم كنترلى روى آن داشته باشم. پس فكر مى كنم كه فقط زمان حال اهميت دارد.» فكر مى كنم كه اين تنها نكته فلسفى است كه يك نفر مى تواند ياد بگيرد. به نظر من، مهم ترين چيز در زندگى اين است كه انسان بتواند در لحظه زندگى كند. البته گفتن اين حرف خيلى آسان است و عمل كردن به آن، خيلى سخت.

 

- پايان بندى فيلم هم اين را ثابت مى كند.

 

درست است. فكر مى كنم اين فيلم يك جورهايى درباره «خواستن» و «آرزو كردن» باشد، خواستن و آرزو كردن چيزى كه فقدانش حس مى شود ولى دقيقاً نمى دانى كه چى است. دوست ندارم تماشاگرها بعد از ديدن فيلم، سرخورده و غم زده بشوند. همچنين نمى خواهم به اين فيلم به چشم يك فيلم سبك رمانتيك نگاه كنند و بعد از تماشاى فيلم به هم بگويند «بزن بريم يك پيتزا بخوريم!» دوست دارم كه آنها بعد از خارج شدن از سينما هم تا مدتى به فيلم فكر كنند و با آن درگير باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:47  توسط کاوه  |