با عرض معذرت از دوستان٬ دیگه حوصله نوشتن ندارم. منتظر مطلب جدیدی نباشید.
خداحافظ همگی!
Dead man
مرد مرده
نویسنده و کارگردان: جیم جارموش
بازیگران: جانی دپ، گری فارمر، رابرت میچم، میلی اویتال
موزیک: نیل یانگ
120 دقیقه، سیاه سفید، محصول 1995

یک حسابدار تازه بیکارشده به نام ویلیام بلیک (جانی دپ) که در حال مسافرت به غرب است تا کاری را که در یک کارگاه فلزکاری که توسط شخصی به نام دیکینسن ( رابرت میچم) اداره میشود را بدست آورد، اما در میابد که این موقعیت پیش از او اشغال شده است. اندکی پس از آن در همخوابگی با زنی به نام تل راسل (میلی اویتال)، به ناگهان خود را درگیر قتل عاشق سابق زن (گبرل برن) میابد که پسر دیکینسن است، مرد به آنها شلیک میکند و بلیک نیز در دفاع از خود وی را میکشد. با زخمی جدی از یک گلوله در همان کشمکش، بلیک بقیه فیلم را در حال مردن است، عمداتا در دل طبیعت و مخصوصا با همراهی یک بومی امریکایی تنها و بدون قبیله به نام نوبادی (گری فارمر) از دل ماجراها و برخوردهای گوناگون با غریبه ها میگذرند، که بسیاری از آنها مزدورانی هستند که توسط دیکینسن برای شکار بلیک و گرفتن جایزه گسیل شده اند.
موسیقی این فیلم موضوعی است که نمیتوان بی تفاوت از کنار آن گذشت. «نيل يانگ » يكى از نوابغ دنياى موسيقى است كه نبوغ او گاهى به مرزهاى جنون هم مى رسد. او از سال ها پيش در دنياى موسيقى به كار مشغول شده است و هر چند سبك راك حيطه اصلى فعاليت او محسوب میشود، اما در اين حيطه نيز آثار بسيار متفاوتى خلق كرده است. آثارى كه گاهى اين ترديد را در شنونده ايجاد مى كنند كه آيا واقعاً متعلق به يانگ هستند؟

يانگ با جيم جارموش براى ساخت موسيقى فيلم «مرد مرده» همكارى داشت و نتيجه همكارى اين دو پديده عالم موسيقى و سينما به خلق آثارى منجر شد كه هم تصاوير و هم موسيقى منحصر به فردى داشت. بداهه نوازى هاى يانگ بر روى تصاوير جارموش خاطره اى براى بيننده فيلم به جا مى گذارد كه اگر فقط به موسيقى اين فيلم گوش كند ناخودآگاه به ياد تصاوير فيلم مى افتد.
يانگ كه هميشه در آثار خود روحى سرگردان و جست وجوگر را در دنياى معاصر به نمايش مى گذارد، اين بار به مرثيه سرايى براى مردى در قرن ۱۹ ميلادى مى پردازد كه فاصله چندانى با مرگ ندارد. موسيقى فيلم «مرد مرده» آنقدر متفاوت از ديگر آثار نيل يانگ است كه باور اينكه اين قطعات متعلق به اوست دشوار به نظر مى رسد. شباهت اين اثر يا ديگر آثار اين آهنگساز و خواننده تنها در لحظات اوج گيرى موسيقى و زخمه زدن هاى هيستريك او روى سيم هاى گيتار مشخص مى شود. موسيقى اين فيلم بخش ديگرى از شخصيت يانگ را آشكار مى كند؛ بخشى كه گويا پيش از ساخته شدن اين فيلم در پشت هيجان ها، خشونت اشعار و موسيقى او پنهان مانده بود.
جارموش در باره انتخاب نیل یانگ برای ساخت موزیک فیلم میگوید:
«وقتی داشتم فیلمنامه رو می نوشتم این رویای من بود که فکر نمیکردم عملی بشه. اما خوب من آدم خیلی خوش شانسی بودم. وقتی داشتیم فیلم رو میگرفتیم آلبوم Sleep with Angels دراومد و من موقع فیلمبرداری همزمان به نیل یانگ و Crazy Horse گوش میکردم. یه چیز جادویی بود و درست انگ این فیلم.
یه بار همه عوامل فیلم باهم رفتیم تا در اریزونا اجراش رو ببینیم. اولین باری بود که میدیدمش. یه پارتی داشتم که از طریق اون تونستم برم پشت صحنه و باهاش حرف بزنم. بعد از ساخت فیلم هم یه نسخه براش فرستادم و اون گفتکه ازش خوشش اومده و موسیقیش رو میسازه.
اون نسخه از فیلم دو ساعت ونیم بود و نیل در عرض دو روز سه بار فیلم رو یه سره دید و نذاشت تو هیچ لحظه ای متوقف بشه. بعدش ازم یه لیست از تمام جاهایی رو که میخواست موسیقی داشته باشه خواست و از اون به عنوان یه نقشه استفاده کرد، ولی در واقع روی فیلم تمرکز کرد. به همین خاطر موسیقی فیلم به نوعی واکنش احساس نیل به فیلمه.»
Night on Earth
شب روي زمين

نویسنده و كارگردان: جيم جارموش
بازيگران: وينونا رايدر, جينا رولندز,روبرتو بنيني,آرمين مولر اشتال...
موسیقی: تام ویتس
محصول 1991
129 دقیقه رنگی
در مورد این فیلم قبلا در وبلاگ روبرتو بنینی صحبت شده. میتونید برید اینجا رو ببینید:
http://benigni.blogfa.com/cat-7.aspx
چرا این اسم رو براي فيلم انتخاب كردي؟
- موضوع و مضمون فيلم، قهوه و يا سيگار نيست. اين دو مقدمه و بهانه اي براي نمايش بخشهايي غم انگيز و غير دراماتيك از زندگي روزمره همه ماست. فيلم درباره زمانيه كه ما از چيزي دلگير و دل شكسته ميشيم و به سراغ مصرف اين دو میريم. اين دو بهانه اي هستند تا ما شخصيت هاي فيلم را در كنار هم بشونيم و گوشه هايي از زندگي روزانه را به نمايش بذاريم.
چه چيزى تو اين فيلم هست كه ممكنه باعث جذب تماشاگر بشه؟
- خب، من فكر مي كنم زندگي ما رو لحظه هايي كوچك خلق كرده كه ضرورتاً لحظاتي دراماتيك (ماجرایی) نيستند. من به دلايل خاصی مجذوب اين لحظاتم . مثلاً تو فيلم «شب روى زمين» من به لحظاتى پرداختم كه در يك فيلم متعارف به عنوان لحظات دورانداختنى قلمداد میشدند، لحظاتى به ظاهر بى اهميت كه در اصل، زندگى ما را شكل مى ده. ياسوجيرو ازو يكى از فيلمسازهاى موردعلاقه منه. هنگام ديدارم از ژاپن سر خاك اون رفتم. روي سنگ مزارش يك دست نوشته چيني بود كه نوشته بود: «فضایی در لابه لاى چيزها وجود دارد.» من عاشق اين فاصله و فضا هستم.

قهوه و سيگار از چند اپيزود تشكيل شده كه ظاهراً هيچ ارتباطى با هم ندارند. مى خوام ببينم كه در ذهن تو، چه عاملى اين قسمتها رو به هم مرتبط مى كرد؟
- همونطور كه گفتم همه اين اپيزودها به لحظات غير دراماتيك زندگى افراد میپردازه، افرادى كه به يك كافه آمده اند تا قهوه اى بخورند، سيگارى بكشند و استراحتى بكنند، ناتوانى در ارتباط برقرار كردن، كه از تم هاى موردعلاقه و هميشگى منه و دلخورى هاى كوچیكى كه بين آدم ها پيش مى آد و اينكه افراد چگونه به گفته هاى همديگه واكنش نشون مى دن، فكر مى كنم اين چيزها حلقه هاى ارتباطى هستند كه اين اپيزودها را به هم پيوند میدند.
فكر مى كنم يك چيز ديگه هم در همه اپيزودهاى فيلم وجودداره، نوعى تكرار كه تقريباً به شكل يك ترجيع بند دراومده.
- آره. بعضى ديالوگ ها هست كه در همه اپيزودها تكرار میشه. موقعيت ها و مكان هم در همه اپيزودها ثابت و تكراریه. همين طور طرز فيلمبردارى و نوع نماها. من در همه اپيزودها يك نماى مستر داشتم، يك نماى دو نفره، يك نماى يك نفره و يك نما از بالا، از ميز. موقع ساخت فيلم هاى بلند، من خيلى نسبت به مكان دوربين و اندازه نماها حساس ام ولى در اپيزودهاى قهوه و سيگار اينطور نبود، يعنى اين چيزها از قبل معلوم بود و من مجبور نبودم براى ميزانسن بندى و دكوپاژ وقت صرف كنم. اين باعث مى شد تا سر صحنه آزادى عمل بيشترى داشته باشم، فرصت كافى داشتم تا درباره گفت وگوها، جزئيات و ريزه كارى هاى رفتارى كاراكترها و چگونگى كنش ها و واكنش هاى آنها فكر كنم. در واقع اين اپيزودها براى من حكم كارتونو داشتند، خيلى مسخره و خيلى با مزه بودند.

به نظر مى آد كه اين اپيزودا به صورت بداهه ساخته شده. اصلاً فيلمنامه براى اين اپيزودها نوشته بودى؟
- آره، براى همشون فيلمنامه نوشته بودم ولى بعضى از اپيزودها خيلى از فيلمنامه اصلى منحرف شدند، مثل صحنه اي كه از بنيني و استيو گرفتيم ، اين يكي از آن صحنه هايیه كه خيلي خوب في البداهه كار شده. اما بقيه صحنه ها حول وحوش فیلمنامه کارشده. مثلا اون قسمتی رو که با تام ویتس و ایگی پاپ ساختم، وقت زیادی برای تمرین تداشتیم. تام خسته بود و تازه یه روز از ضبط ویدیویی آهنگ I don’t want to grow up نگذشته بود و مصاحبه های زیادی انجام داده بود و واقعا خسته بود و تو فیلم ما خیلی عبوس ظاهر شده. کمی تو مود عبوسی و ترشرویی بود. اون روز صبح سرحال نبود. شب فیلمنامه رو بهش داده بودم و تام کمی دیرتر از من و ایگی سر صحنه اومد و فیلمنامه رو انداخت رو میز و گفت: «خب، میدونی، شاید این شوخیها برای تو خنده دار باشن ولی بهتره دورشونو خط بکشی، چون من بهشون نگاه نمیکنم.» و بعدش یه نگاهی به ایگی بیچاره انداخت و گفت «تو چی میگی؟» و ایگی گفت: « به نظرم بهتره برم یه قهوه بیارم و بذارم تا شما یه گپی باهم بزنین.» بعدش من تام رو آروم کردم و فهمیدم صبح به اون زودی تو مودش نیست. بعدش به تدریج حال و هواش عوض شد و تمام روز رو بخوبی کار کرد و همه چیز به خوبی پیش رفت. اگه اون روز تام تو حال و هوای خوبی بود فکر نمیکنم فیلممون این قدر خنده دار میشد.

این اپیزودا حالت وقايع نگاري و شرح حال دارند، يا براساس يك طراحي متفاوت بنا شده ند؟
- ما اولين قسمت فيلمو با بازي روبرتو بنيني بلافاصله بعد از پايان كار «مغلوب قانون» شروع كرديم. به همين دليل سه قصه اول ما حالت وقايع نگاري دارند. بعد كم كم اين حال و هوا عوض میشه و به سمت يك كار غريزي میره. وقتي اين قصه ها رو كنار هم قرار دادم، چندين بار جاشونو را با هم عوض كردم تا ببينم نتيجه كار چی میشه و ما شاهد چه نوع تغييرات احتمالي خواهيم بود؟، ميخواستم ببينم در چه شكل و صورتي اونا بهترين كاركرد خودشونو خواهند داشت. اين كار مثل جدولي بود كه تلاش مي كردم تا به اشكال مختلف آنو حل كنم.

در كل اين فيلمو يه فيلم رئاليستى مى دونى؟
- نه، اين فيلم يك فيلم واقعاً رئاليستى نيست و شخصيت ها هم شخصيت هاى رئال نيستند ولى هدف من از ساخت اين فيلم، رسيدن به نوعى واقعيت درباره انسانها و كنش ها و واكنش هاى آنها بود.
Coffee and Cigarettes
قهوه و سیگار
بازیگران: روبرتو بنيني، استيون رايت، جويي لي، سينك لي، استيو بوسمي، ايگي پاپ، تام ويتس، جوزف ريگانو، ويني ولا، ويني ولاجونيور، رني فرنچ، اي جي رود ريگوئز، آلكس دسكاس، كيت بلانشت، بیل موری، RZA و ...
محصول 2004، سیاه وسفید در 95 دقیقه

این فيلم شامل مجموعه اي از یازده قصه كوتاه است كه در همه آنها قهوه و سيگار حضور دارد. در حقيقت، قهوه و سيگار نقطه اشتراك همه اين قصه هاست. و شخصیتهای فیلم با همراه با صرف قهوه و سیگار نظرات مختلف خود را بیان میکنند.
1.Strange to meet you
2.Twins
3.Somewhere in California
4.Those Things'll Kill Ya
5.Renée
6.No Problem
7.Cousins
8.Jack Shows Meg His Tesla Coil
9.Cousins?
10.Delirium
11.Champagne
هر قصه وابستگي كامل به بازيگر و نوع حضور او د ارد . به همین جهت بعضی از داستانها داراي انرژي و تحرك بيشتري هستند. ممكن است قصه ها كمي غريب و يا عجيب به نظر برسند ، اما جذابيت اصلي فيلم هم در همين است. چنين چيزي در فيلم هاي جيم جارموش غيرممكن نيست. فيلم طي يك دوره هفده ساله ساخته شده است به عنوان مثال سه اپیزود اول به ترتیب در سالهای 1986، 1989 و 1993 ساخته شده اند.

نام كوچك تمام شخصيتهاي فيلم همان نام كوچك و اصلي خود آنهاست. بجز كيت بلانشت که به دليل بازی در نقش خودش و دختر عمويش نام كوچك ديگري دارد.
وارگو رئيس باند خلافكار فيلم «گوست د اگ» به صورت يك عكس روي ديواري قرار دارد كه گنگسترهاي فيلم جارموش كه شكلي كاريكاتورگونه و بچگانه دارند، در آنجا حضور دارند.
Down by Law
مغلوب قانون

نویسنده و کارگردان: جیم جارموش
بازیگران: روبرتو بنینی، تام ویتس، جان لوری، نیکلتا براسکی
موسیقی: جان لوری
محصول 1986، سیاه و سفید در 107 دقیقه
این فیلم در وبلاگ روبرتو بنینی مورد بررسی قرار گرفته است:
http://benigni.blogfa.com/cat-8.aspx

چه جوری با بازیگرهای فیلم آشنا شدی؟
جان لوری
- جان ومن هفت سال پیش (1977) با هم آشنا شدیم وفکر میکنم اولین بار اون تو Mudd Club دیدم و چندبار توخیابون بهش برخوردم. یه شب بعد از اینکه چند نفر جیبش رو میزنن، ما باهم تو خیابون میشینیم و اون حدود جچهار پنج ساعت حرف میزنه و از همون جا بود که با هم دوست شدیم. اون موقع تو یه گروه موسیقی بود و تو Squt Theatre اجرا میکرد.
استر بالینت
- استر هم نه تا ده سال تو Squt Theatre بود. تو بوداپست متولد شده. اون بازیگری رو با نقش یه بچه تو نمایش، فکر کنم «آخرین عشق اندی وارهل» یا شایدم «خوک، بچه، آتش» بود، شروع کرد. کارشو برای بار اول تو نمایش «آقای دد و خانم فری» تو یه سکانس از فیلم دیدم.
ریچارد ادسن
- اون رو از طریق موسیقی پیدا کردم و اجراشو قبلا دیده بودم. بعد از تماشای اون تو صحنه های مختلف موسیقی، به نظرم اومد که میتونه بازیگر واقعا خوبی باشه.
در فیلم مرگ نیست، سکس وجود نداره و مینیمال ترین صحنه تعقیب و گریز توشه. چرا این سه درونمایه همیشگی سینمای آمریکا رو حذف کردی؟
- میخواستم داستانی بسازم که به هیچ چیز خاص و کلیشه ای تکیه نداشته باشه. شخصیت های این فیلم جاه طلبی ندارن و آدمای روشنفکری نیستن. اونا دائما از هستی خودشون و یا از موقعیت اطرافشون سوال نمیکنن، در عوض یه نوع حس پذیرش اونا رو دارن... بیشتر دوس دارن دنبال جایی باشن تا بتونن ورق بازی کنن تا اینکه چیزایی مثل نمادهای فلسفی یا مثل اینا رو تفسیر کنن. به همین خاطره که خشونت و سکس و چیزای معمول کذایی تو این فیلم نیست. کل ایده این فیلم اینه که به تماشاگر چیزی رو نشون بدی که انتظارش رو نداره، ... اگه در هر لحظه از داستان فیلمو نگه داری، تماشاگر نمیتونه حدس بزنه که بعدش چی میشه. در عوض اونا بیشتر به جزییات ریز، به موقعیتها و شخصها توجه میکنن.
چرا از فاصله گذاری سیاه استفاده کردی؟
- چون هر صحنه یه نمای منفرده و این که تصویر قبل از اونکه به تصویر بعدی متصل بشه، چند لحظه ای تو حافظه تماشاگر ثبت بشه برام واقعا مهم بود. مسئله دیگه گذشت زمان بود. با اون فضاهای سیاه تونستم بر حسب روایت به ده دقیقه بعدتر در همون روز یا دور روز بعد یا... پرش کنم.
هرچی که به سمت پایان داستان نزدیک میشیم، فاصله های سیاه کوتاهتر میشن، فکر میکنم این رو ریتم داستان خیلی تاثیر میذاره. چیزی بود که خیلی روش فکر کردیم و برای هرکدومشون جداگانه تصمیم گرفتیم.
بهشتی وجود نداره، داره؟
نه. واقعا نه. من به گرفتن هویج جلوی چشم الاغ اعتقادی ندارم. به نظر من آدم باید با واقعیتهای اطرافش روبرو بشه.
فلوریدا که ظاهرا باید همون بهشت رویایی باشه، فقط یه چمنزار متفاوت و یه چشم انداز کمی غیر معمول تر از کلیولنده. این همون چیزیه که وقتی به اطراف سفر میکنم حس میکنم. یه حس یکنواختی و یکسانی تو سراسر آمریکا ... به همین علت و برای این شخصیتها بهشتی وجود نداره. این چیزیه که شما میسازین تا احساس راحتی یا ایمنی بیشتری کنین. اما واقعیت این چیزها نیست.
Stranger Than
عجيب تر از بهشت
نویسنده و کارگردان: جیم جارموش
بازیگران: استر بالینت، جان لوری، ریچارد ادسن
موزیک: جان لوری، آرون پیچ، اسکریمین جی هاوکینز
محصول سال 1984، سیاه وسفید 89 دقیقه

عجيب تر از بهشت مانند اغلب آثار جیم جارموش فیلمی اپیزودیک در سه قسمت است، این فیلم سیاه وسفید روایتگر نسلي واخورده و از خود بيگانه است. اوا (استر بالینت) ,ويلي (جان لوری) و ادي (ریچارد ادسن) نمايندگان اين نسل هستند.
این فیلم با اوا شروع میشود که از بوداپست به نیورک میرود و با زندگی پسر عمویش ویلی و دوست همراهش ادی ادامه میابد. آنها به اتفاق هم در آمریکای صنعتی و غمزده به سبک یک کمدی سیاه به ولگردی میپردازند.
نام قسمت اول فیلم «دنیای جدید» است. طنز ماجرا نیز در همین جاست. خیابانها ویرانند، مکان کهنه و داغان است و فرهنگ خودش را مسخره میکند، " کیفیتی که میتوانی به آن اطمینان کنی " نوشته ای است بر پمپ بنزینی که ویران شده است. " ایالات متحده همه جا " ( جمله ای که فقط چند شیشکی برازنده اش است) درشت بر دیوارها نوشته شده است. جارموش در مورد اینکه چرا در این فیلم روی زشتی های صنعتی تاکید شده است میگوید که مردم آمریکا تصور خاصی از نحوه زندگی در اورپای مرکزی دارند، من در این فیلم خواستم این تصویر را وارونه کنم و به آمریکا برگردانم!
شخصیت ویلی بسیار انسانی ساخته شده است. او نمیتواند احساسش را پنهان کند. هنگامی که اوا قصد ترک کردنش را دارد، بسیار آشفته و پریشان میشود، اما در عین حال به بدی با او برخورد میکند، هرچند ذاتا راضی به رفتن او نیست.
وقتی که اوا پیراهنی را که ویلی برایش خریده است در سطل زباله میاندازد. ادی شاهد این قضیه است. در سکانس پایانی بخش اول ویلی و ادی میبینیم که در اتاق نشسته اند و آبجو مینوشند. مشخص است که ادی میخواهد چیزی در مورد اوا به ویلی بگوید، تماشاگر این را حس میکند و میداند، اما او هیچ حرفی نمیزند و قسمت اول با زیبایی تمام میشود.
قسمت دوم روايت ماجراهايي است كه يكسال بعد برای شخصيتهاي اتفاق میافتد. ويلي به ادي پيشنهاد مي دهد كه به جاي گرمي بروند...جايي كه بهشت آنها باشد.
در قسمت سوم با نام بهشت، قرار مي گذارند كه به فلوريدا بروند، اما آنجا جهنمي است كه زشتي از همه جاي آن مي بارد. بهشت موعود اين سه قهرمان جارموش ,ناكجاآبادي است خاموش و ساكت و يخزده كه در آن همه چيز متوقف شده است.
در نهايت ادي به نيويورك مي رود و ايوا در شهري كه اقامت كرده بود مي ماند.
كلا هر سه اپيزود فيلم نمايشگر شخصيتهايي است كه با محيط تجانسي ندارند و روابطشان سرد و عاطفي است. فيلم داراي نماهايي بلند در فضاهايي بسته است كه با فضاهايي سياه به نماي بعد فيد مي شود.
در 67 نمای مختلف از فاصله گذاریهای سیاه استفاده شده که زمان آنها بین صحنه های مختلف متفاوت است و به تدریج تا انتهای داستان که نبض فیلم تندتر میشود، کوتاه تر میشوند.
کارگردان به گفته خود، خواسته است تصویر صحنه جاری، قبل از اتصال به تصویر بعدی، چند لحظه در ذهن تماشاگر ثبت شود و همچنین القای حس گذشت زمان را نیز امکان پذیر سازد.
طرح داستانی فيلم بسيار ساده و فشرده و در عين حال بیاهميت است. در مقابل، فيلمساز موفق به خلق يك سبك زيبا و كمالگرا شده كه اثر او را تا حد يك مدی سياه آوانگارد بالا برده است و تعيين مكانهای تماشايی دوربين، زوايای بديع آن، كادر بندی هوشمندانه و يك تدوين مناسب، ضعف محتوايی فيلم را كاملا جبران كرده و بدين ترتيب تا حد بسيار زيادی مضامين مورد نظر فيلمساز ازخودبيگانگی و فقدان ارتباط ميان شخصيتها را انتقال داده است.
این فیلم با لحن كمدی بديع و در عين حال دلمردگی و افسردگی ظاهریاش، تماشاگران و منتقدان را مبهوت خويش ساخت. این فیلم تصويری گزنده و مسخره و در عين حال دلمرده و دلتنگ كننده از سه شخصيت بیهدف و سرگردان در قالب يك فرماليسم بیاعتنا به قواعد مرسوم ارايه میكند.
در سال 1984 جایزه نخل طلای کن ، پلنگ طلایی لکارنو و جایزه بهترین فیلم از انجمن ملی منتقدین فیلم را از ان این فیلم شد.
Permanent Vacation
تعطیلات همیشگی
نویسنده و کارگردان: جیم جارموش
بازیگران: کریس پارکر، لیلا گستیل، جان لوری، سارا درایور
موزیک: جیم جارموش و جان لوری
محصول سال 1980 رنگی، 77 دقیقه

تعطیلات همیشگی اولین فیلم بلند جیم جارموش است که بر اساس زندگی واقعی «کریس پارکر» بازیگر اصلی فیلم ساخته شده است. «الی» پسری شانزده ساله، آواره و سرگردان است. نه به مدرسه میرود، نه شغلی دارد و نه حتی در خانه زندگی میکند. فیلم روایتگر برخوردهای او با افراد حاشیه ایی دیگری است که حین پرسه زدن در شهر با آنها برخورد میکند.
جارموش در مورد این فیلم میگوید:
- کریس پارکر بچه ای بود که من تو خیابون باهاش آشنا شدم، دوست خودمه، چهارده سالش بود که باهاش رفیق شدم. اون به هیچ چیز پابند نیست، حتی جایی هم از خودش نداره و همیشه بین دوستاش روزگار میگذرونه. کار و باری هم نداره، خلافکار حرفه ای نیست اما برای پول دراوردن ممکنه خلافهای کوچیکی هم بکنه. البته این فیلم مستند نیست و همه دارن نقش بازی میکنن، شاید نصف اون چیزایی که تو فیلم براش اتفاق میافته واقعی باشن، بقیه اش رو خودم براش ساختم.
موضوع همیشگی فیلمها خشونت و وحشیگریه و شخصیتهایی که به درون این دنیای خطرناک انداخته میشن، خودشون هم بی کله و ظالم میشن. من تو این فیلم خیلی آگاهانه از سکس و خشونت و هر چیزی که اشاره به اونا بکنه، دوری کردم و خواستم که مردم بیشتر حواسشونو به عوالم معنوی و روحی فیلم بدن، جایی که «الی» در ذهنش زندگی میکنه.
«الی» در این فیلم تجسم آدمی بسیار عصبی و بی قراراست، همچنانکه در جایی از فیلم میگوید: « یه وقتایی فکر میکنم که باید خیلی تند و با شتاب زندگی کنم و خیلی جون هم از دنیا برم.»، اما در انتهای فیلم با راحتی و فراغ بال با قایق به پاریس فرار میکند، نه با هواپیما! جارموش در این مورد میگوید:
- اون باید با قایق بره، چون تو سفر با قایق یا قطار، آدم وقت بیشتری داره که ذهنشو استراحت بده و گذشته رو فراموش کنه. من ازش خواستم با قایق بره، بخاطر این نکته که این اقیانوسه که دو قاره رو از هم جدا میکنه. من میخواستم اینو بگم که الی مجبوره از اقیانوس بگذره تا به اون طرف برسه. اگه اون با هواپیما میرفت، این احساس دوری مسافت به هر صورت از بین میرفت.
جیم جارموش این فیلم را به عنوان تز پایانی خود، با شهریه ای که باید به NYU میپرداخت ساخت. که باعث ناراحتی آنان شد و از فیلم هم خوششان نیامد. جارموش در این باره میگوید:
- مدرسهNYU یه جشنواره فیلمهای دانشجویی داشت و من فیلمم رو به اونا دادم. نه تنها فیلم رو رد کردن، بلکه یه نامه خیلی زننده برام فرستادن که در اصل منظورشون این بود که «این چه آشغالیه؟»
در همین زمان توسط یکی از دوستانش به جشنواره فیلم مانهایم آلمان معرفی میشود. در آلمان این فیلم نه تنها برنده یک جایزه 2000 دلاری میشود، بلکه جهت پخش در تلوزیون آلمان، خریداری شده و تمام هزینه های ساخت آن به جارموش پرداخته میشود.

«بيل مورى» مردى است با گونه هاى استخوانى برجسته، مويى اشرافى و لب هاى باريكى كه برهم مى فشارد تا اتكاى به خود را برساند٬ نه رنجيدگى خاطر را. از آن طنز هاى طعنه آميز بيست سال پيش در «گل هاى پژمرده» فيلم جديد «جيم جارموش»، نشانى برجا نمانده؛ همچنان كه در «راشمور» و «گمشده در غربت» نشانى از او نبود. مورى در چهل وچهار سالگى ابهت بيشترى يافته، حالا مى تواند دوربين را با اندك سوسويى از تبسم در چشمانش٬ و تغيير كوچكى در تاكيد و طنين صدايش٬ معطوف به خود نگه دارد. او اكنون بازيگر بزرگى است، البته به شيوه خاص خود٬ خيلى خود را باز نمى كند و همين است كه به سختى مى توان در ابتداى «گل هاى پژمرده» تصور كرد كه او قرار است چه چيزى باشد، يك دن ژوان سرسخت كه چندين دختر دل شكسته را به حال خود رها مى كند. در آمريكا معمولاً مردان لبخند برلب و پرحرارت كه هرگز دست از خواستن برنمى دارند، مردان موفقى هستند كه همه چيز را به دست مى آورند، اما مورى در اينجا مغرورتر از آن است كه چيزى بخواهد. شخصيتى كه او نقش اش را بازى مى كند و «دان جانستون» نام دارد، مرد گوشه گيرى است كه كمتر چيزى بر زبان مى آورد. هنگامى كه تازه ترين دوست اش (جولى دلپى) او را رها مى كند و مى رود، آرام و بى سروصدا روى كاناپه چرمى اتاق نشيمن بزرگش مى نشيند، بعد دراز مى كشد و غلتى مى زند و به خواب مى رود. تا آنجا كه ما مى بينيم به هيچ كسى احتياج ندارد؛ اصلاً هيچ چيز نمى خواهد.
ارتباط و همكارى ميان مورى و جيم جارموش يعنى تلاقى ميان دو شخصيت محشر و استثنايى و نتيجه اين همكارى اثرى است چشمگير و وزين. هرچند حاصل كار چندان هم رضايت بخش نیست.
بدون شك «گل هاى پژمرده» بهترين اثرى است كه جارموش از زمان كمدى هاى خشک اوليه اش، «عجيب تر از بهشت» (۱۹۸۴) و «مغلوب قانون» (۱۹۸۶) ساخته است، هرچند هنوز هم با زيبايى شناسى مينى ماليستى خودش کار میکند و اتفاقات ديمى و بدون علت مشخص همچنان بر داستان روى پرده سنگينى مى كند. قصد نداريم سئوالاتى از اين قبيل بپرسيم كه چرا يك معامله گر بازنشسته كامپيوتر مانند دان جانستون بايد در جايى زندگى كند كه به نظر مى رسد شهرك متروك و دلگيرى در شمال نيويورك باشد؛ يا چرا هيچ سرگرمى و هيچ دوست و آشنايى غير از يك همسايه فضول و وراج و خوش قلب به نام وينستون (جفرى رايت) ندارد.
با عبارات مرسوم هاليوودی میتوان گفت که دان هيچ گونه«پس زمينه داستانى» ندارد، يعنى بارقه هايى از زندگى بيرونى و درونى كه اعمال او را باورپذير سازد. او انسانى توخالى، خنثى و از همه جا بريده است. البته كه همين طور است، اما مشكل اينجا است كه جارموش و مورى به هم ملحق شده اند تا از اين شخصيت يك فرد توخالى بسازند، بدون اينكه علتى براى وجود برهوت درونى او دست و پا كنند. واقعاً تا چه اندازه اين فيلم متعهد به تصوير كردن يك شخصيت داستانى تازه بوده است و تا چه حد حاصل پرت افتادن اين دو نفر از دنياى پيرامون شان؟
درست در همان روزى كه آخرين عشق دان تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، از جانب شخصى كه ادعا مى كند يك دوست قديمى او است و اطلاع مى دهد كه بيست سال است از او فرزند پسرى دارد. اين دوست قديمى كيست؟ آيا واقعاً پسرى در كار هست؟ وينستون، یک کاراگاه آماتور، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال پيش با آنها معاشرت مى كرده است. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى بگردد.
جست وجوى بسيار عجيبى است. دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زن را ببيند و از سوى ديگر معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد٬ خود را مجهز مى كند و فيلم به يك سفرنامه اپیزودیک تبديل مى شود.
دان را مى بينيم كه به نقشه ها نگاه مى كند، در هواپيماها مى خوابد، در چشم اندازهاى روستايى و حومه شهرى با يك اتومبيل اجاره اى رانندگى مى كند، او خودش را يك «پرسه زن داخل تاروس(ماشین فورد)» مى نامد، اما صحنه هاى مسافرت به همان اندازه قراردادى هستند كه حضور گروه كر در يك آواز تکنفره رمانتیک. دان گرفتار نگاه افسرده جارموش به آمريكا است٬ خانه هاى زنان، يك خانه ويلايى طبقه متوسط پائين، يك عمارت اربابى خشك، خانه ساده مدرنيستى در حومه شهر و آلونكى در جايى پرت. همه به يك اندازه غيرجذاب و تهى از زندگى هستند. فيلمبردار فردريك المز، نورى يكنواخت و خاكسترى به تصوير داده كه در عين دلنشين بودن به آن كيفيتى خنثى بخشيده، نورى كه تامل برانگيز و كمابيش تحمل ناپذير است، گوياى آن كه همه اينها مهملاتى آمريكايى بيش نيست.
زنان جارموش كه در بند آن نيستند كه معركه به نظر برسند، همواره زنده تر از مردان او ظاهر شده اند. الن باركين در «مغلوب قانون» از كوره دررفتنى به يادماندنى را به نمايش گذاشت و كيت بلانشت با دو نقش در يكى از داستان هاى كوتاه «قهوه و سيگار،» يك ستاره نفرت انگيز و دخترعموى حسودش، نشان داد كه تا چه حد در زنده كردن نقش هاى دور از خود، آن هم در زمانى كوتاه، كاركشته است.
جارموش محبوبه هاى قديمى دان را به شدت متفاوت با يكديگر درآورده است و برخى از بازيگران زن او در زمان كوتاه حضور روى پرده بسيار خوب از عهده نقش شان برآمده اند؛ مخصوصاً شارون استون در قالب يك بلوند بدشانس كه چيز زيادى از زندگى نمى خواهد و جسيكا لانگ در نقش زن شياد آهنين اراده اى كه «با حيوانات صحبت مى كند.»
جارموش با خلق حفره هايى از خاموشى و اضطراب، انتظار كشيدن در سكوتى كه در آن هر چيزى ممكن است اتفاق بيفتد، دشوارى عشق گمشده و غم انگيز بودن انتظارات فروكش كرده را ماهرانه به تصوير مى كشد.
اين زنان تا اينجا دوام آورده اند اما شادى و خلاقيت شان را از دست داده اند، و رودررويى دان به آنان يا آميزه اى از تلخ و شيرين است و يا سراسر تلخ. آنها همه شيفته رنگ صورتى هستند٬ و هر يك مى تواند مادر بچه دان باشد. اما دان در ارتباط خود به سر تكان دادنى بسنده مى كند و در پايان فيلم ما را حيران برجا مى گذارد و اين سئوال براى ما مى ماند كه آيا خونسردى جارموش واقعاً از نوع ترسى معادل هراس دان از زندگى نيست؟
«گل هاى پژمرده» اثرى يك دست و منسجم است. نگاهى به شدت مغرضانه و سبك فرم گراى شسته و رفته اى دارد، اما بدون انرژى يا شهامتى كه از اين فيلم يك اثر هنرى بسازد. بنابراین نمى توان آن را يك اثر هنرى به حساب آورد.
مشاهده متن اصلی:
http://www.newyorker.com/critics/cinema/articles/050808crci_cinema
مصاحبه با جیم جارموش در باره فیلم گلهای پژمرده

- چه شد كه به فكر اين سوژه افتادى؟
خب، اول يك فيلمنامه نوشته بودم به اسم «سه ماه در آسمان». داستان آن فيلمنامه شبيه داستان فيلم «نامه اى به سه زن» (۱۹۴۹)، ساخته جوزف منكيه ويچ بود. شخصيت اصلى آن فيلمنامه مردى بود كه سه تا زن داشت و هر سه آنها را هم عميقاً دوست داشت! البته هيچ كدام از اين زن ها از وجود ديگرى اطلاعى نداشت و آن مرد هم سعى داشت اين مسئله را از آنها مخفى كند. من آن نقش را براى بيل [مورى] نوشته بودم. حتى سرمايه گذار فيلم را هم پيدا كرده بودم. ولى وقتى دوباره فيلمنامه را خواندم به نظرم رسيد كه اين فيلمنامه، فيلمنامه خوبى نيست. بنابراين عوضش كردم و ظرف هجده روز فيلمنامه جديدى نوشتم و بيل هم قبول كرد كه نقش اصلى اين فيلمنامه را بازى كند.
- چرا بيل مورى را براى اين نقش انتخاب كردى؟
من قبلاً هم با بيل كار كرده بودم، در اپيزود «هذيان» در قهوه و سيگار. شخصيت بيل دو بعد دارد: يك بعد ماليخوليايى و غمزده و يك بعد با مزه و شوخ طبع. من در اين فيلم مى خواستم بعد دوم را پررنگ تر كنم و وزن بيشترى به آن بدهم. به علاوه نقش «دان» (شخصيت اصلى فيلم) نقش سخت و پيچيده اى بود. دليل اصلى اش هم اين بود كه اين شخصيت، شخصيتى نيست كه تماشاگر با او ارتباط برقرار كند يا بتواند با او همذات پندارى كند.
- بازيگرهاى زن فيلم را بر چه مبنايى انتخاب كردى؟
من از قبل از نوشتن فيلمنامه مى خواستم بخشى از بار قصه را روى دوش طيف متنوعى از بازيگران جذاب و تواناى زن كه بين ۴۰ تا ۵۵ سال سن دارند، بگذارم. شارون استون و جسيكا لانگ را از قبل در ذهن داشتم ولى با تيلدا سوينتون و فرانسيس كانروى بعداً آشنا شدم. بعد از هر كدام شان خواستم تا فرض كنند كه مادر بچه هستند و نامه اى به دان (بيل مورى) بنويسند يعنى همان نامه اى كه اول فيلم به دست دان مى رسد. بعد براساس چيزهايى كه نوشته بودند كاراكتر هركدام شان را در فيلم تعيين كردم.
- چرا در گل هاى پژمرده درباره زندگى گذشته كاراكترها توضيحى داده نمى شود؟ فكر نمى كردى كه در آن صورت، فيلمت باور پذيرتر مى شد؟
من دوست ندارم در فيلمم فلاش بك بزنم و داستان هايى را كه در گذشته اتفاق افتاده تعريف كنم، خوشم نمى آيد كه پيش زمينه بچينم و درباره گذشته كاراكترها توضيح بدهم. تماشاگر مى تواند با توجه به وضعيت زندگى، اعمال و رفتار، وسايل زندگى و نحوه حرف زدن و لباس پوشيدن كاراكترها، درباره زندگى گذشته آنها اطلاعاتى به دست بياورد.
- گل هاى پژمرده تلخ، غم زده و دل شكن است. چرا؟
من هميشه تركيبى از طنز و ماليخوليا را در وجودم حس مى كنم و در نتيجه اين را در فيلم هايم هم وارد مى كنم. در اين فيلم سعى كردم درصد طنز و مزاح را كم كنم. دليل اولش اين بود كه مى خواستم غم، جايگاه محكمى در اين فيلم داشته باشد يعنى نمى خواستم شوخى و مزاح، وزن غم موجود در داستان را تقليل بدهد. دوم اينكه مى خواستم وجه طنزآميز ماجرا بيشتر از درون شخصيت بيل مورى به فيلم سرايت پيدا كند تا از خود داستان.
- يكى از عناصر تماتيك اين فيلم «احتمال» و «امكان» است. منظورم اين است كه ديدار دان با هر كدام از محبوبه هاى سابقش احتمال دارد كه به اتفاق غير منتظره و مهمى در زندگى دان تبديل شود، به بيان ساده تر، ديدارها و ملاقات هاى دان در اين فيلم، آبستن احتمالات زيادى هستند.
خب، عنصر احتمال يا شانس چيزى است كه در همه فيلم هاى من به نوعى وجود دارد. تصادف، اتفاق و شانس مولفه هايى هستند كه به زندگى ما جهت مى دهند. ممكن است شما براى هر لحظه از زندگى تان برنامه ريزى كنيد ولى در نهايت، زيباترين وقايع و اتفاقاتى كه در زندگى شما رخ مى دهند، زاده برنامه ريزى هاى عقلى نيستند بلكه بيشتر متاثر از احساسات هستند و احساس، قرابت زيادى با تصادف و شانس دارد. زندگى ما در هر لحظه آبستن اتفاقات و ديدارهاى غيرمنتظره اى است كه هيچ كدام تحت كنترل ما نيستند. و فكر مى كنم همين «غير منتظره بودن» زندگى را زيبا كرده.
- پس با اين حساب، تو كه همه چيز را گردن شانس و احتمال مى ا ندازى، اعتقادى به «خوشبين بودن» يا «بدبين بودن» ندارى.
در واقع نه. البته بايد بگويم كه بخشى از شخصيت من ميانه اى با خوش بين بودن ندارد. وقتى مى بينم در دنياى امروز انسان ها چطور باهم رفتار مى كنند و وقتى مى بينم به چيزهاى ارزشمند بهايى داده نمى شود، بد جورى دلسرد و افسرده مى شوم. با اين وجود، بخشى از شخصيت من- يا قسمت خوش باور شخصيت من- خوشبين است. فكر مى كنم همين خوش باورى باشد كه به انسان ها اجازه مى دهد دست به خلاقيت و ابتكار بزنند.

- به نظر تو دان يك شخصيت خوشبين است يا بدبين؟
اوايل فيلم او نه خوشبين است و نه بدبين. او يك شخصيت ايستا يا ناپويا است. از يك كمبود بزرگ درونى رنج مى برد. اگر مى خواستم براى داستان زمينه چينى بكنم، نشان مى دادم كه اين كمبود از كجا آمده. ولى از پيش زمينه داستانى خوشم نمى آيد. اين كمبود از لحظه شروع فيلم با او هست.
- گل هاى پژمرده يك فيلم كمدى رمانتيك است يا يك فيلم تراژيك؟
فيلم هاى من معمولاً در محدوده قواعد يك ژانر خاص محدود نمى شوند. مثلاً درست است كه فيلم مرد مرده در قالب كلى ژانر وسترن ساخته شده، اما نمى شود اين فيلم را يك فيلم وسترن به حساب آورد. همين طور گوست داگ، كه ملغمه اى از ژانرهاى مختلف است ولى به ژانر خاصى تعلق ندارد. گل هاى پژمرده هم همين طور. من اين فيلم را نه يك فيلم كمدى- رمانتيك مى دانم و نه يك فيلم تراژيك. به نظر من اين فيلم تركيبى است از اين دو ژانر و در عين حال، به هيچ كدام از اين دو ژانر تعلق ندارد.
- مى دانم كه دوست ندارى احساس يا طرز فكر خاصى را به تماشاگر ديكته كنى. ولى در كل انتظار دارى كه تماشاگر از اين فيلم چه نتيجه اى بگيرد؟
از آنجايى كه نمى خواهم چيزى را به كسى آموزش بدهم يا مردم را موعظه كنم، نمى توانم بگم كه فيلم قرار است فلان يا بهمان اثر را روى تماشاگر بگذارد. چون خودم هم از اثر احتمالى فيلم مطمئن نيستم. تنها چيزى كه مى دانم اين است كه در آخر فيلم، نمى خواستم كه پرده ها را پائين بكشم و اصطلاحاً فيلم را «جمع» كنم. مى خواستم كه شخصيت دان، بعد از تماشاى فيلم هم در ذهن تماشاگر باقى بماند. در جايى از فيلمدان مى گه: «گذشته رفته، آينده هم هنوز نيامده و من نمى توانم كنترلى روى آن داشته باشم. پس فكر مى كنم كه فقط زمان حال اهميت دارد.» فكر مى كنم كه اين تنها نكته فلسفى است كه يك نفر مى تواند ياد بگيرد. به نظر من، مهم ترين چيز در زندگى اين است كه انسان بتواند در لحظه زندگى كند. البته گفتن اين حرف خيلى آسان است و عمل كردن به آن، خيلى سخت.
- پايان بندى فيلم هم اين را ثابت مى كند.
درست است. فكر مى كنم اين فيلم يك جورهايى درباره «خواستن» و «آرزو كردن» باشد، خواستن و آرزو كردن چيزى كه فقدانش حس مى شود ولى دقيقاً نمى دانى كه چى است. دوست ندارم تماشاگرها بعد از ديدن فيلم، سرخورده و غم زده بشوند. همچنين نمى خواهم به اين فيلم به چشم يك فيلم سبك رمانتيك نگاه كنند و بعد از تماشاى فيلم به هم بگويند «بزن بريم يك پيتزا بخوريم!» دوست دارم كه آنها بعد از خارج شدن از سينما هم تا مدتى به فيلم فكر كنند و با آن درگير باشند.
Broken Flowers
گلهای پژمرده

کارگردان و نویسنده : جیم جارموش
بازیگران : بیل موری، جفرى رايت، شارون استون، فرانسيس كانروى، جسيكا لانگ و تيلدا سوينتون
محصول 2005
دان جانستون (بیل موری) معامله گر بازنشسته كامپيوتر است که زندگی آرام خود را کنار یک همسايه فضول و وراج ، اما خوش قلب به نام وينستون (جفرى رايت) میگذراند. درست در همان روزى كه آخرين عشق دان، شری (جولی دلپی) تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، كه با جوهرى قرمز رنگ بر روى كاغذى صورتى تايپ شده است. نويسنده اين نامه كه ظاهرا يكى از محبوبه هاى قديمى او است، به او اطلاع مى دهد كه بيست سال است پدر شده و فرزند نوزده ساله پسرى دارد كه احتمالاً در پى يافتن او است.
دان نسبت به اين نامه بى اعتنايى نشان مى دهد و تمايلى به پيگيرى آن ندارد، اما وينستون كه رگ پليس مخفى بازى آماتورى اش گل كرده، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال پيش با آنها معاشرت مى كرده است. وینستون برخلاف دان كه تنبل و خوش گذران است، مردى است خوانواده دار و سخت كوش كه براى گذران زندگى مجبور است همزمان در سه جاى مختلف كار كند. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى بگردد.

دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زن را ببيند و از سوى ديگر معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد. به راه مى افتد تا بار ديگر با چهار زن ملاقات كند.

لورا (شارون استون) بیوه یک راننده رالی، با دختری که مقابل دان در خانه برهنه میگردد.
دورا (فرانسيس كانروى) یک مشاور املاک که هنوز رابطه گذشته اش را فراموش نکرده است.
کارمن(جسيكا لانگ) کسی که قبلا وکالت خوانده اما در حال حاضر شغل ارتباط با حیوانات خانگی را اتنخاب کرده است.
پنی (تيلدا سوينتون) که در یک روستا کنار چند موتور سوار خطرناک زندگی میکند.
آنچه او كشف مى كند تعدادى وسائل صورتى رنگ در خانه هریک از آنان است كه البته معماهاى بيشترى را بر سر راهش قرار مى دهد.
این فیلم دربرگیرنده طنزی پنهان است. با این وجود این طنز تنها وابسته به بازی " موری " نیست بلکه درفیلمنامه وروش کارگردانی "جیم جارموش" ریشه دارد .
جارموش دراین مورد می گوید : "من همواره سعی کرده ام که توازن طنز را درفیلمهایم حفظ کنم اما برای فیلم گلهای پژمرده ، طنز را به کناری گذاشتم واجازه دادم که غم نمود بیشتری پیدا کند."
بیل موری بازیگر فیلم گفته است که ساخت این فیلم مانند حمل کردن یک پیانو، سخت و آزار دهنده بوده است.
«گلهای پژمرده» موفق به دریافت جایزه بزرگ جشنواره کن در سال 2005 گردید. هومر موری که در صحنه انتهایی فیلم داخل اتومبیل نشسته، خارج از فیلم، پسر واقعی بیل موری میباشد. متن ترانه این فیلم را با صدای گرین هورنس را درادامه ملاحظه میکنید:
Words disappear,
Words weren't so clear,
Only echos passing through the night.
The lines on my face,
Your fingers once traced,
Fading reflection of what was.
Thoughts re-arrange,
Familar now strange,
All my skin is drifting on the wind.
Spring brings the rain,
With winter comes pain,
Every season has an end.
I try to see through the disguise,
But the clouds were there,
Blocking out the sun (the sun).
Thoughts re-arrange,
Familar now strange,
All my skin is drifting on the wind.
Spring brings the rain,
With winter comes pain,
Every season has an end.
There's an end,
There's an end,
There's an end,
There's an end,
There's an end.

- فيلمسازهاى مستقل معمولاً با مشكل كمبود سرمايه گذار روبه رو هستند. چطور براى فيلم هايت سرمايه گذار پيدا مى كنى و آيا اين سرمايه گذارها سعى نمى كنند اختيارات تو را محدود كنند؟
«من از اول با خودم قرار گذاشتم كه طورى فيلم بسازم كه خودم و افراد گروهم دوست داريم و هميشه هم اين قانون را براى خودم حفظ كردم. پول هاليوود هيچ وقت نتوانست من را اغوا كند. آن تاجرها كلى پول در اختيار شما مى گذارند ولى از شما مى خواهند فيلمى را بسازيد كه مى خواهند و اين از عهده من برنمى آيد. بنابراين تصميم گرفته ام كه هيچ وقت از پول آمريكايى استفاده نكنم، چون اين پول غل و زنجيرهاى زيادى را به پاهاى آدم مى بندد، مشاوره درباره فيلمنامه، مشاوره درباره انتخاب بازيگران و انواع و اقسام مشاوره هاى ديگر و اين چيزها اصلاً براى من قابل تحمل نيست. يارو كمپانى توليد لباس دارد و مى خواهد در فيلم ساختن من هم دخالت كند! من معمولاً با كمپانى هاى غير آمريكايى كار مى كنم. كمپانى ژاپنى JVC از زمان ساخت فيلم «قطار اسرار آميز» تا حالا خيلى از من حمايت كرده و در همه فيلم هايم سرمايه گذارى كرده. كمپانى پاندورا كه يك كمپانى آلمانيه هم همين طور. كمپانى فيلمسازى BAC از پاريس هم در ساخت چند فيلم با من همكارى كرده. من وقتى با اين كمپانى ها كار مى كنم، طبق قرارداد، حتى موظف نيستم نسخه راف كات فيلم را هم به آنها نشان بدهم و تنها بايد نسخه نهايى را تحويل شان بدهم ولى من راف كات را هم بهشان نشان میدهم چون آنها براى من احترام قائلند و من هم برايشان احترام قائل مى شوم. حتى ممكن است از بعضى نظراتشان كه به نظرم سازنده مى آيد، استقبال كنم ولى هرگز مجبور نيستم نظراتشان را قبول كنم و در صورتى كه بخواهند من را مجبور به كارى كنند، بهشان مى گويم خداحافظ!»
جارموش درباره لفظ مستقل مى گويد: «من از اين واژه خسته شده ام و هر وقت كه اين كلمه را مى شنوم، عصبى مى شوم . اين لفظ بدل به برچسبى براى محصولات سينمايى مهجور شده است و هر كس مى خواهد فيلمى بسازد كه در تحليل هاى تجارى استوديو ها نمى گنجد، آن را مستقل مى نامد. براى فيلمهاى من عنوان دست ساز بهتر است. آنها در واقع در گاراژ ساخته مى شوند و از تمدن فيلمسازى به دور هستند.»
- بسيارى از كاراكترهاى تو خارجى و مهاجر (غير آمريكايى) هستند. چرا؟
به چند دليل. يكى اينكه آمريكا در اصل يك كشور مهاجر نشين است. اروپايى هاى سفيد پوست به اينجا مهاجرت كردند و سعى كردند نسل ساكنان بومى اينجا را نابود كنند. من خودم چند رگه هستم. هم خون ايرلندى دارم، هم خون بوهمى (چكى) و هم خون آلمانى. دليل ديگرش اين است كه من مسافرت و رفتن به كشورهاى خارجى و قرار گرفتن در مكانهاى غريب و مواجه شدن با فرهنگ هاى غريب و غيرقابل فهم را خيلى دوست دارم و شايد به همين دليل است كه دوست دارم شخصيت هايم را در چنين موقعيت هايى قرار بدهم.
- چرا كاراكترهاى تو معمولاً تنها و افسرده هستند؟
چون خودم تنها و افسرده هستم (مى خندد). اين [تنها بودن] يك قسمت از زندگى است. من يك جورهايى حس مى كنم كه يك جدا افتاده ام، يك بيگانه. البته كاراكترهاى من در عين تنها بودن، شوخ طبع هم هستند. آنها معمولاً روابط صميمانه اى با ديگران ندارند. در واقع از برقرار كردن ارتباط با بقيه عاجزند.
تام ويتس دوست صميمى جارموش مى گويد: موهاى او از ۱۵ سالگى خاكسترى شد و از اين رو او هميشه خود رامهاجرى در دنياى نوجوانها مى دانست و اين اثر را در تمامى فيلمهاى او مى توان ديد.
- كلاً شيوه كارت با بازيگرها چه طورى است؟
من دوست ندارم كه بازيگرها، قبل از شروع فيلمبردارى، صحنه هاى فيلمنامه را تمرين كنند. البته دوست دارم كه آنها تمرين كنند و براى اين كار هم صحنه هايى را مى نويسم يعنى صحنه هايى را اختصاصا براى تمرين بازيگرها مى نويسم ولى نمى خواهم كه آنها صحنه هاى فيلم را تمرين كنند. در مورد انتخاب بازيگرها هم، من معمولاً سعى مى كنم بازيگرى را پيدا كنم كه شخصيتش با شخصيتى كه من مى خواهم همسان باشد يعنى از او مى خواهم كه نقش خودش را بازى كند.
- يعنى قبل از نوشتن كاراكتر، بازيگر را انتخاب مى كنى؟
دقيقاً. در اوايل از دوستانم مى خواستم كه در فيلم هايم بازى كنند. البته اين روند الان هم كم و بيش ادامه دارد. من هميشه فيلمنامه نويسى را با شخصيت شروع مى كنم نه با پيرنگ داستانى. عده اى از منتقدين مى گويند كه در فيلم هاى من اصلاً پيرنگ وجود ندارد كه البته با اين مخالفم ولى به هرحال شخصيت براى من مهم تر از پيرنگ است. من هميشه با بازيگرهايى كه شخصيت شان را مى شناسم كار مى كنم. نيكلاس رى به من میگفت: «با همه بازيگرها نمى شود به يك روش كار كرد» و اين كاملاً درست است. هر بازيگر ويژگى ها و خصوصيات خاص خودش را دارد و كارگردان بايد اين خصوصيات را بشناسد و بتواند به موقع ازشان استفاده كند.
رد پای شعر و موسیقی در تمامى فيلمهاى جارموش، به طور آشکار یا پنهان دیده میشوند. براى مثال روبرتو بنينى در فيلم «مغلوب قانون» اشعارى را از والت ويتمن و رابرت فراست - البته به زبان ايتاليايى - میخواند. در «قطار اسرار آميز» سه اپيزود فيلم همگى تحت تأثير الويس پريسلى هستند. «جواشترومر» خواننده اصلى گروه Clash قهرمان اصلى «قطار اسرار آميز» است، همانطور كه تام ويتس و جان لورى در «مغلوب قانون » بازى كردند. موسیقی نیل یانگ و اشعار ویلیام بلیک انگلیسی در فیلم «مرد مرده» نقش مهمی دارند. و آخر اینکه جارموش فيلمنامه «گلهاى شكسته» را در خلال گوش دادن به آلبومهاى دهه ۱۹۷۰ «مولاتو آستاك» خواننده سبك جاز اتيوپى نوشته است و موسيقى تيتراژ پايانى فيلم نيز متعلق به اوست.
- موسيقى، يكى از مهم ترين اجزاى فيلم هاى تو است. اصولاً موسيقى چه جايگاهى در كار تو دارد؟
موسيقى الهام بخش اصلى من است. من عاشق ادبيات، سينما، نقاشى و طراحى هستم ولى فكر مى كنم كه هيچ هنرى، تاثير آنى موسيقى را ندارد. من فيلم را يك فرم موسيقايى مى دانم. چون فيلم هم، مثل موسيقى، هنرى است كه در يك بازه زمانى و طبق يك ساختار معين، تكوين پيدا مى كند. در حالى كه ادبيات يا نقاشى اين طور نيستند. وقتى من مشغول تدوين مى شوم، به فيلم به عنوان يك قطعه ريتميك موسيقايى نگاه مى كنم. لذت بخش ترين لحظات زندگى من لحظاتى هستند كه دارم به يك قطعه زيباى موسيقى گوش مى دهم. راك اند رول، هيپ هاپ و جز، سبك هاى مورد علاقه من در موسيقى هستند.
- طنز يكى از عناصر هميشه حاضر در فيلم هاى تو است. آيا در زمينه طنز، از فيلمسازهاى ديگر هم تاثير گرفته اى؟
مطمئنا. باستر كيتون كارگردان محبوب من است. كمدیهاى او به طرز خاصى هنرمندانه و انسانى هستند. چارلى چاپلين را هم دوست دارم ولى نه به اندازه كيتون. همچنين برادران ماركس. البته بعضى از فيلم هاى آنها مايه هاى نژاد پرستانه دارد كه واقعاً من را اذيت مى كند ولى از نظر مايه هاى طنز، آنها واقعاً شگفت انگيزند. يك بار مقاله اى خواندم راجع به مردى كه سرطان داشت و هر روز از روى بيكارى فيلم هاى برادران ماركس را تماشا مى كرد و در آخر سرطانش درمان شد و خودش گفت كه اين را مديون برادران ماركس است. اسكار وايلد مى گويد: «زندگى مهم تر از آن است كه جدى گرفته شود.» من اين گفته را خيلى دوست دارم و سعى مى كنم بهش عمل كنم و در فيلم هايم هم منعكس اش كنم.
- مى گويند كه تو خيلى از ويم وندرس تاثير گرفته اى؛ خودت هم اين را قبول دارى؟
البته من به نوعى از هر كدام از فيلمسازهايى كه آثارشان را دوست دارم، تاثير گرفته ام و ويم هم يكى از آنها است. ولى فكر نمى كنم به طور اخص از او تاثير گرفته باشم. روش كار ويم با من فرق دارد. او عادت دارد كه بدون فيلمنامه فيلمبردارى را شروع كند و در ضمن كار داستان را پيدا كند. من هيچ وقت اين كار را نمیكنم. من فيلم هاى ويم را از نظر خلاقيت بصرى و خيلى چيزهاى ديگر دوست دارم، ولى آنها را منبع الهام خودم نمى دانم. البته ويم موقعى كه داشتم فيلمسازى را شروع مى كردم، خيلى بهم كمك كرد، فيلم در اختيارم گذاشت و حمايتم كرد. من براى ويم وندرس احترام زيادى قائلم.
- درباره حضور در جشنواره ها و دريافت جايزه چه نظرى دارى؟
در كل من زياد دوست ندارم كه زير فلاش دوربين عكاس ها روز و شبم را سر كنم. البته اين كه فيلمم در جشنواره اى مثل جشنواره كن به نمايش در بيايد خيلى برايم افتخار آميز است. به علاوه، به نمايش در آمدن فيلم در چنين جشنواره هايى باعث مى شود كه پخش كننده هاى ديگر به فيلم علاقه مند بشوند و امتيازش را از سرمايه گذارهاى فيلم بخرند و اين باعث مى شود كه من در آينده، از نظر مالى با آزادى عمل بيشترى كار كنم. البته اين كه شما مسابقه اى براى انتخاب بهترين فيلم به راه بيندازيد غير منطقى به نظر مى آيد. فرض كنيد از شش نفر بخواهند بهترين اثر ون گوگ را انتخاب كنند. مسلم است كه هر كدام از آنها تابلويى را انتخاب مى كند كه با مذاق خودش بيشتر سازگار باشد. فيلم ها هم همين طور هستند يعنى شما يك سليقه اى داريد و من هم يك سليقه و نمى شود گفت كه سليقه كدام مان بهتر است. ولى در كل، جشنواره هايى مثل كن، كمك مى كنند تا فيلم هاى مهجور «ديده شوند» و مورد توجه قرار بگيرند و اين خيلى عالى است.
- ظاهراً قصد دارى فيلمسازى «به روش جيم جارموش» را كنار بگذارى و نوعى سينماى متعارف تر را تجربه كنى.
من اهل اين نيستم كه زياد كارهاى خودم را تحليل كنم. من نمى دانم فيلمسازى به روش جيم جارموش يعنى چى. من يك آدمى هستم كه اهل آكرون است و مى خواهد سينما را ياد بگيرد و هميشه مى خواهد چيزهاى جديد را تجربه كند. دوست ندارم زندگى گذشته ام و فيلم هاى گذشته ام را براى خودم يادآورى كنم. مى دانم افرادى مثل رابرت آلتمن هستند كه فيلم هاى قديمى شون را بارها و بارها تماشا مى كنن و كيف مى كنن. آنها فيلم هاى خودشان را خيلى دوست دارند، به آنها افتخار مى كنند و آنها را بچه هاى خودشان مى دانند. البته من هم فيلم هايم را بچه هاى خودم مى دانم ولى بچه هايى كه فرستادم شان بروند سربازى! (مى خندد). من در طول ۲۵ سال فيلمسازى، ياد گرفتم كه چيزى كه باعث پيشرفت مى شود، اشتباه كردن است. شايد خنده ات بگيرد ولى به نظر من، اشتباه مثل هديه مى ماند. شما با تحليل اشتباهات و نقاط ضعف تان مى توانيد پيشرفت كنيد. در مورد سينماى متعارف هم منظورت را درك نمى كنم. اگر منظورت از سينماى متعارف، سينماى هاليوود است، آره، فيلم هاى من هيچ وقت متعارف نخواهد بود.
جارموش در گفتگویی با جاناتن رزنبام در ۱۹۹۴ می گوید: «هنوز خودمویه کارگردان قلابی فرض می کنم. چون فیلم سازی رو با دوستام شروع کردم و داستانمو با همفکری اونا نوشتم. یه جورایی الان هم همینطوره!»
Straight to Hell (Alex Cox, 1987)
مستقیم به جهنم
Helsinki Napoli All Night Long (Mika Kaurismäki, 1987)
هلسینکی ناپلی تمام شب
Leningrad Cowboys Go America (Aki Kaurismäki, 1989)
کابوی های لنینگراد به آمریکا میروند
The Golden Boat (Raul Ruiz, 1990)
قایق زرین
In the Soup (Alexandre Rockwell,1992)
در مخمصه
Iron Horsemen (Gilles Charmant, 1994)
سوران اسبهای آهنین
Blue in the Face (Paul Auster & Wayne Wang,1995)
صورت آبی
Sling Blade (Billy Bob Thornton, 1996)
اسلنیگ بلید
Permanent Vacation (1980)
تعطیلات همیشگی
The New World (1982)
دنیای جدید، قسمت اول از فیلم بلند عجیب تر از بهشت
Stranger Than Paradise (1984)
عجیب تر از بهشت
Down By Law (1986)
مغلوب قانون
Coffee and Cigarettes (1986) short
قسمت اول از پروژه فیلمهای کوتاه قهوه و سیگار
Mystery Train (1989)
قطار اسرار آمیز
Coffee and Cigarettes II (1989)
قسمت دوم از قهوه و سیگار معروف به نسخه ممفیس
Night On Earth (1991)
شب روی زمین
Coffee and Cigarettes III (1993)
قسمت سوم از قهوه وسیگار معروف به جایی در کالیفرنیا
Dead Man (1995)
مرد مرده
Year of the Horse (1997)
مستند سال اسب
Ghost Dog: The Way of the Samurai (1999)
گست داگ: روش سامورایی
Coffee and Cigarettes (2003)
مجموعه کامل قهوه وسیگار
Broken Flowers (2005)
گلهای پژمرده

جیم جارموش در22 ژانویه سال 1953 در شهر آکرون ایالت آوهایوی آمریکا متولد شد. او اولین فرزند خوانواده بود. آن و تام، خواهر و بردار کوچکتر دیگرش هستند.
مادر وی قبل از ادواج در يك روزنامة محلي به نام «آكرون بيكن ژورنال» ریویو نویس فیلمها بود و به گفته خود جیم براي اينكه شنبه بعدازظهرها از شر او خلاص شود، او را به سالن سينمايي به نام «استيت رود» كه روزی دو يا سه تا فيلم نشان مي داد، میفرستاد.
پدرش حقوق خوانده بوداما بیشتر از اینکه کارهای حقوقی انجام دهد به کارهای تجاری کوچک مشغول بود اما آرزوی او همواره این بود که پسرش نیز در رشته حقوق تحصیل کند. این موضوع که با افکار جیم در تناقض بود با عث ایجاد مشکلات زیادی میشد. هرچند که وقتی با ساخت چند فیلم جیم به شهرت میرسد پدرش نیز بلاخره رضایت پیدا میکند.
شهری که او در آن زندگی میکرد یک شهر کارگری بود و او جهت پرداخت هزینه های تحصیلی خود مجبور بود مدت زمان زیادی در کارخانه های مختلف عمدتا لاستیک سازی کارکند.
او در ابتدا میخواست نویسنده شود. به همین منظور د هفده سالگی به نیورک رفته، و در مدرسه روزنامه نگاری دانشگاه «نورث وسترن» مشغول تحصیل میشود. سال بعد نیز برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی و آمریکایی به دانشگاه کلمبیا منتقل میشود.
ترم آخر دانشگاه، برای تحصیل در رشته ادبیات فرانسه به پاریس، شعبه دیگر دانشگاه کلمبیا فرستاده میشود. هرچند این موضوع به جای یک ترم، یکسال طول میکشد. درآنجا به عنوان یک راننده کامیون برای یک گالری نقاشی امریکایی کار میکرد. بیشتر کار او در پاریس به جای رفتن به کلاس و درس خواندن، دیدن فیلم در سینماتک فرانسه بود و در همانجا بود که با انواع فیلمهای اروپایی و آسیایی آشنا میشود. این باعث میشود که نوشته های ادبی او بیشتر به سمت نوشته های سینمایی سوق پیدا کنند. نوشته هایی مشابه یک فیلمنامه. پس از بازگشت به نیورک مدتی به عنوان یک موزیسین فعالیت میکند اما از هم پاشیده شدن گروه و علاقه او به سینما باعث میشود که در یک مدرسه فیلمسازی معتبر ثبت نام کند.
مدرسه عالی فیلمسازی دانشگاه نیورک(NYU) محلی است که برای ورود به آنجا حداقل باید قبلا تجربه بازی یا ساخت یک فیلم را داشته باشید، اما در سال 1975 به جهت همین نوشته ها در کمال نا باوری وی، با تقاضایش جهت ورود به مدرسه موافقت میشود. در سال سوم به دستیاری «نیکلاس ری» انتخاب میشود و با او در آخرین فیلمش «آذرخش روی آب» همکاری میکند. در سال 1979 درست دو روز پس از آغاز ساخت اولین فیلمش «تعطیلات همیشگی» به عنوان پروژه پایانی، نیکلاس ری از مرض سرطان فوت میکند. او این فیلم را در 10 روز و با پانزده هزار دلار هزینه میسازد. هزینه ساخت این فیلم در حقیقت بورس تحصیلیی بود که اشتباها به جای اینکه به NYU پرداخت شود به اومیدهند و او نیز آن را خرج ساخت این فیلم میکند به همین دلیل NYU هیچگاه به او مدرک پایان دوره را نمیدهد ( هرچند سالها بعد که دیگر مشهور شده بود، ناچارا به او یک مدرک افتخاری میدهند.)
این فیلم موفق به کسب جایزه جشنواره ی فیلم «مانهایم» آلمان میشود و با پولی تلوزیون آلمان بابت خرید این فیلم به وی میدهد، و با استفاده از فیلم های خام باقیمانده از پروژه فیلم «وضعیت امور» ساخته وندرسن جیم شروع به ساخت نسخه کوتاه پانزده دقیقه ای «فیلم عجيب تر از بهشت» میکند، سپس با سرمایه گذاری تلوزیون ZDF آلمان دو سال بعد این فیلم تبدیل به یک فیلم بلند سینمایی میشود. این فیلم در کمال ناباوری جیم جارموش جایزه نخل طلایی جشنواره كن 198۴ و نيز جايزه بهترين فيلم انجمن ملی منتقدين فيلم آمريكا در ۱۹۸۵ را از آن خود می سازد.
در همین سالها با «سارا دایور» که بازیگر فیلم «تعطیلات همیشگی» و تهیه کننده فیلم «عجیب تر از بهشت» بود، ازدواج میکند.
او در سال 1986 سومین فیلمش «مغلوب قانون» را میسازد. این فیلم با شناساندن «روبرتو بنینی» به عنوان کمدین با استعداد و صاحب سبک ایتالیایی به خوبی میدرخشد و جایزه های جشنواره های مختلف را به خود اختصاص میدهد.
در همین سالها او شروع به ساخت فیلمهای کوتاهی میکند که شامل صحبتهای طنزگونه ای است که در کافه ها بین مردم پیش میآید. این تکه فیلمها به مرور کامل میشوند و در سال 2003 با نام «قهوه و سیگار» عرضه میشود. در اولین قسمت این پروژه نیز بازیگری «روبرتو بنینی» را شاهد هستیم.
در سال 1989 «قطار اسرار آمیز» فیلم بعدی وی بار دیگر در جشنواره کن میدرخشد و جایزه بهترین فعالیت هنری را میبرد.
در این سالها وقتی مدتی بر روی یک فیلمنامه کار میکند و قادر به ساخت آن نمی شود، از روی نا امیدی و به گفته خودش فقط برای اینکه کاری بکند، شروع به نوشتن فیلمنامه «شب روی زمین» میکند و آن را در هشت روز تمام میکند اما برخلاف انتظارش در ساخت این فیلم با مشکلات زیادی مواجه میشود و ساخت آن طول میکشد.
ساخت ششمین فیلم جارموش در سال 1995 تمام شد. «مرد مرده» با بازی «جانی دپ»، یک وسترن سیاه و سفید و به زعم بعضی اولین فیلم سیاسی جارموش با موسیقی زیبای «نیل یانگ». این فیلم در استرالیا به دلیل نمایش صحنه های غیر اخلاقی توقیف میشود.
تحت تاثیر بازی «فارست ویتاکر» در فیلم «پرنده» ساخته «کلینت ایست وود» به فکر ساخت فیلمی میافتد که از این قابلیتهای این بازیگر استفاده کند و این شروعی میشود برای ساخت فیلم «گست داگ: روش سامورایی»
«گل های شکسته» یا به عبارتی «گلهای پژمرده» آخرین ساخته جيم جارموش، با بازی «بیل موری»، برنده جايزه بزرگ جشنواره فيلم کن در سال 2005 برای بهترین کارگردانی میشود، فيلمى كه خيلى از منتقدان و تماشاگران حدس میزدند برنده نخل طلا شود. دراین فیلم بر خلاف چند فیلم اخیرش که حالت اپیزودیک پیدا کرده بودند دوباره به سينماى داستانی باز میگردد.
جیم جارموش علاوه بر کارگردانی در فیلمهای زیادی هم به عنوان بازیگر ایفای نقش کرده است که به گفته خودش هدف او از بازیگری فقط درک حس و حال بازیگران در سمت دیگر دوربین بوده است.
